زندگیم اونجوری که نباید میشده شده
خاله زنک شدم
خیلی بدم می آد
از اینکه آدمهای دور و برم مثل خودم نیستند
پس من مجبورم مثل اونها باشم
درباره ی چگونگی درست کردن آش رشته بحث کنم
یا اینکه باقالی های الان بهتره یا یه ماه دیگه!
عمه جون توی دلمه چی میریزه ؟
اینکه فیلم چارچنگولی قشنگتره یا ...
بیکاری؟حوصله ات سر رفته؟
خوب برو کلاس خیاطی, آمپول زنی ,چیزی...
بیکار نشین!
هر کاری کردم دلم نیومد وبلاگم رو حذف کنم
برام یاد آور کلی خاطراته
روزهایی که انگار همشون برام خواب بوده
و نمیخوام فراموششون کنم
وبلاگم هست
برای خودم
که گاهی مثل یه دفترچه ی خاطرات مرورش کنم!

سلام
دوباره آمدم
ولی اینبار آمدم که بگویم خدا نگهدار
آمدم که بگویم دارم میروم
خوب دبگر هر سلامی یک خداحافظی دارد
روز هفدهم اردیبهشت ۸۶ را هیچ کدامتان یادتان نمی آید
ولی من آنروز را خوب به یاد دارم
روزی که تصمیم گرفتم بیایم
و بنویسم
جو گیر بودم
و با وضو وارد شوید را نوشتم
و وجدانن هم خودم با وضو واردش میشدم!
تنها بودم و میخواستم از تنهایی در بیایم
وبلاگم را مثل اتاق نداشته ام دوست داشتم!
اتاقی که با سلیقه ی خودت تزیینش میکنی...
کم کم قضیه جدی تر شد
آدرس وبلاگم لو رفت, عوضش کردم
غمگین بودم ,غمگین مینوشتم
شما را هم غمگین میکردم, شرمنده
شاد بودم شاد مینوشتم و ...
دوستان خوبی پیدا کردم
ٍٍساعت عاشقی یکی از اولین وبلاگهایی بود که واردش شدم
و همیشه در دعاهایم دعایش می کردم
من او یکی از کتابهایی بود که از خواندنش لذت بردم به خاطر همین نامش برایم تجدید خاطره ای بود
سرخپوست که نمازهای نخوانده اش باعث شد که بخوانمش
ودوستان دیگری که آمدند و رفتند...
راستش دیگر نمی توانم بنویسم
دیگر ذهنم یاریم نمیکند
مسایل حاشیه ای زندگی ام به قدری شده که به متن زندگیم وارد شده
به طور کل وارد زندگی شدم
دیگر از آن جنگولک بازی های قبل خبری نیست!
ذهنم کوچک شده
دعا کنید
شاید روزی برگشتم
با کوله باری از حرفها و تجربه های خواندنی
خوش گذشت....
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
این اولین پیامکی بود که من برایت فرستادم
و امروز بعد از گذشت یک سال
هنوز گاهی خم ابرویت نمازم را میشکند!...
تو روی دیوار اتوبان بودی از قاب پنجره ی مینی بوس دیدمت
تو روی دیوار اتاق امیر بودی و من از حضور تو خجالت میکشیدم!
و حالا...
روی قفسه ی کتابخانه ی ما چه میکنی حاجی؟!!!
.........................................................................................
تنها خداست که حرفهای مرا میفهمد!

16 آذر ۸۶
30 آذر۸۶
14دی ۸۶
2فروردین۸۷
6 فروردین۸۷
19 آبان۸۷
و.......
روزهای زیبای زندگی ات را به خاطر بسپار!
امشب كجايي اي همه ي شور و حال من
ابري شدست آبي چشم زلال من
دلتنگم آنچنان كه غريبانه اشك ريخت
دريا به روزگارم و باران به حال من
اي علت لطيف تغزل ! كمي بخند
تا بشكفد ترانه به لبهاي كال من
حافظ بگو چه شد كه به ديوان شعر تو
تنها سكوت و اشك و شكست است فال من؟
تا كي بيايي از پس آن قله هاي دور
در انتظار مي گذرد ماه و سال من
گفتي بيا و در دل من آشيانه كن
اي كفتر شكسته دل خسته بال من!

باز هم آشفته ام
باز هم کلافه ام
ماه رمضان برام مثل یه قرص آرامبخش بود
همه چیزش آرومم میکرد
تمام عشقم سحرهای ماه رمضان بود
ولی اونقدر زود تموم شد که هرچی فکر میکنم باورم نمیشه که اومد و رفت
دوباره افکار دیوانه کننده اومده سراغم
دوباره آرامشم رو از دست دادم
دوباره دیوونه شدم
...

اعمالتان قبول