توی تاکسی نشسته بودم
راننده زیر لب زمزمه میکرد:
خبر آمد خبری در راه است....
به پشت ماشین روبرویی نگاه کردم
شاید این جمعه بیاید ,شاید...
دلیل زمزمه ی راننده رو فهمیدم
راننده پیچید توی خیابون اصلی
ترافیک بود
برای اینکه سرم گرم شه و گذشت زمان رو حس نکنم
شروع کردم نوشته های پشت ماشینها رو خوندن...
...تا نیایی گره از کار بشر وا نشود
درد ما جز به ظهور تو مداوا نشود
سحر خیز مدینه کی میایی؟
تا تو از لطف نیایی به هواداری ما
که دهد خاتمه آخر به گرفتاری ما
.
.
.
چقدر جالب!
این روزها انگار دیگه خبری از نازنین بابا و رفیق بی کلک ! نیست
انگار همه منتظرند
زیر لب گفتم:
ما منتظر تو نیستیم آقا جان
اما همه انتظار داریم از تو...