سری زدم به محله ی قدیمیمان
برای زیارت امامزاده ای در محل
خیلی اتفاقی از کوچه ای رد شدم
کوچه ای که زمانی پر بود از هیاهوی بچه ها
خودم را دیدم
و دوستان کوچکم را
که هنوز کوچک بودند
مدرسه دیگر مدرسه نبود
ولی درخت توت پیر هنوز زنده بود
با اینکه قدش خمیده تر شده بود
فکر کنم مرا شناخت!

دیروز برای طفلی می گریستم که کفش نداشت
امروز برای مردی که پا ندارد
و فردا برای خودم که هیچ!...
دعا میکنم اما...
فراموشی گرفتم!
لعنت به این حافظه!
همش یادم میرود که...
الجار ثم الدار!