دعاهایم کوچک شده اند
انگار یادم می رود از چه کسی خواسته ام را می خواهم
دعای کمیل می خوانم
اللهم اغفرلی الذنوب التی تحبس الدعا*
فهمیدم عیب کارم کجاست!
چه دعای بزرگی...
.....................................................................................................
*خداوندا ببخش گناهانی را که باعث محبوس شدن دعاهایم می گردند
میخواستم تولد وبلاگم را تبریک بگویم
متنم را هم آماده کرده بودم
اما یادم آمد که :
زینب خداوند عاطفه و عاطفه ی خداوند است
قافله سالار عشق و صبر و معرفت است
او معلم مردان عالم
آفتاب در حجاب روشنی بخش خورشید
و زهرای کربلاست
میلاد حضرت صدیقه ی صغری نائبه الزهرا و محبوبه المصطفی مبارک باد

نمیدانم چرا
هرچه از دل من میگذرد
بر زبان او می آید!
در تمام طول زندگی ام سعی کردم فقط یاد بگیرم
در مدرسه خوب درس خواندم
اما به دردم نخورد
مدرک زبان انگلیسی گرفتم
اما به دردم نخورد
در دانشگاه شیمی خواندم
اما به دردم نخورد
من حقیقت زندگی را دریافتم
نه در مدرسه
نه در دانشگاه
در همین شهر
ازهمین آدمها
از زنی که در صف نانوایی ایستاده بود
تا پیرمردی که در پارک دوز بازی می کرد
و حتی کودکی که در مترو فال می فروخت
خوب نگاه کن!
همه ی مردم این شهر معلمان منند
روزشان گرامی

زن و مرد طوری زندگی می کردند که چشمان خدا از خوشحالی برق زد
با افتخار رو کرد به فرشتگانش و گفت:
دیدید می گفتم
...انی اعلم ما لا تعلمون...
فصل دوم رمان "بی وتن" را می خوانم
تمام خاطرات" من او"دوباره زنده می شود
مثل هفته ی پیش که رفته بودیم خانی آباد!
خدا خیرت بدهد امیرخانی
که جمله جمله ی حرفهایت را می فهمم
مثل او
که حرف حرف ـ حرفهایم را می فهمد