تبليغاتX
دست دعا, چشم امید

سلام

دوباره آمدم

ولی اینبار آمدم که بگویم خدا نگهدار

آمدم که بگویم دارم میروم

خوب دبگر هر سلامی یک خداحافظی دارد

روز هفدهم اردیبهشت ۸۶ را هیچ کدامتان یادتان نمی آید

ولی من آنروز را خوب به یاد دارم

روزی که تصمیم گرفتم بیایم

و بنویسم

جو گیر بودم

و  با وضو وارد شوید را نوشتم

و وجدانن هم خودم با وضو واردش میشدم!

تنها بودم و میخواستم از تنهایی در بیایم

وبلاگم را مثل اتاق نداشته ام دوست داشتم!

اتاقی که با سلیقه ی خودت تزیینش میکنی...

کم کم قضیه جدی تر شد

آدرس وبلاگم لو رفت, عوضش کردم

غمگین بودم ,غمگین مینوشتم

شما را هم غمگین میکردم, شرمنده

شاد بودم شاد مینوشتم و ...

دوستان خوبی پیدا کردم

ٍٍساعت عاشقی یکی از اولین وبلاگهایی بود که واردش شدم

و همیشه در دعاهایم دعایش می کردم

من او یکی از کتابهایی بود که از خواندنش لذت بردم به خاطر همین نامش برایم تجدید خاطره ای بود

سرخپوست که نمازهای نخوانده اش باعث شد که بخوانمش

ودوستان دیگری که آمدند و رفتند...

راستش دیگر نمی توانم بنویسم

دیگر ذهنم یاریم نمیکند

مسایل حاشیه ای زندگی ام به قدری شده که به متن زندگیم وارد شده

به طور کل وارد زندگی شدم

دیگر از آن جنگولک بازی های قبل خبری نیست!

ذهنم کوچک شده

دعا کنید

شاید روزی برگشتم

با کوله باری از حرفها و تجربه های خواندنی

خوش گذشت....

 

 

+ اقلیما |