امشب كجايي اي همه ي شور و حال من
ابري شدست آبي چشم زلال من
دلتنگم آنچنان كه غريبانه اشك ريخت
دريا به روزگارم و باران به حال من
اي علت لطيف تغزل ! كمي بخند
تا بشكفد ترانه به لبهاي كال من
حافظ بگو چه شد كه به ديوان شعر تو
تنها سكوت و اشك و شكست است فال من؟
تا كي بيايي از پس آن قله هاي دور
در انتظار مي گذرد ماه و سال من
گفتي بيا و در دل من آشيانه كن
اي كفتر شكسته دل خسته بال من!